كاش...
نميدونم كه چي شد يهو شدي عزيزم
تا به خودم اومدم ديدم برات ميميرم
حالا كه عاشقت شدم پشتمو خالي ميكني
رفتي حالا حق دلو از كي بايد بگيرم
نميدونم كه چي شد يهو شدي عزيزم
تا به خودم اومدم ديدم برات ميميرم
حالا كه عاشقت شدم پشتمو خالي ميكني
رفتي حالا حق دلو از كي بايد بگيرم
تنها آناني شايسته زيستن هستند، كه از مرگ نهراسند!!!!
هر كسي تو اين دنيايه به اصطلاح قشنگ آرزوها زياد داره، ولي خدايي اميد چنداني نداره بهش برسه! آدما بايد راه و رسم زندگي رو از اهل بيت علهيم و السلام بياموزند... انسان تا وقتي مشكل نداره خدا رو فراموش ميكنه و بيادشم نيست اما وقتي يه مشكل حتي كوچيك براش پيش مياد تازه ياد دعا و رازو نياز ميوفته و از خداش ميخواد بهش كمك كنه،اما اين انسان كه اشرف مخلوقات است چرا تا اين اندازه بي معرفته و خداشو فقط تو مشكلاتش ياد ميكنه؟ سوال من اينه چرا اوني كه هميشه و در همه حال بنده شو هواشو داره چرا بنده ش بيادش نيست؟؟؟؟؟ آيا اين درسته ؟ خدايه به اين خوبي و مهربوني داريم اما چرا يه عده قدرشو نميدونند؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امشب يكي از دوستام زنگيد گفت يكي از فاميلايه نزديكشون بيمارستانه..." تو رو خدا براش دعا كنيد" آهاي خداي مهربونم آهاي خداي بخشندم خودت كمك كن و همه بيماران رو شفا بده بحق سالار شهيدان امام حسين عليه السلام، خداجون چيزي نمونده تا محرم آقامون امام حسين عليه السلام. آمين يا رب العالمين
ييكي بو يكي نبود ، غير از خدا هيچكس نبود:
يكي بود كه برا يكي ديگه جونشو ميداد و پنهاني عاشقش بود و اون يكي نميدونست كه يكي عاشقشه! گذشت و گذشت و زمان هي به جلو رفت تا دست تقدير خدا اون عاشقو به معشوقش رسوند... عاشق ميگفت خدايا ازت ممنونم كه مرا به آرزوم رسوندي و خيلي شاد بود . گذشت و گذشت به خوبي و خوشي و با غم و غصه... عاشق قرار شد بره به يه سفر كه ۲ماه طول ميكشيد؛در اين زمان معشوق گفت: من بدون تو هيچم و دگر زنده نخواهم ماند، عاشق در پاسخ گفت نگران نباش تو تنها نيستي به بالا نگاه كن... ديدي تنها نيستي... معشوق اشكش جاري شد و به عاشق گفت: تو همه وجود مني اگر نباشي من چه كنم؟ عاشق در پاسخ گفت ميرم و درسته از تو دور ميشم اما يادت باشد تو در قلب و وجود من هستي و من در قلب و وجود تو نيز هستم، پس اشك نريز چون بزودي باز خواهم گشت...
عاشق از معشوق خداحافظي كرد و هنگامي كه در راه بود به ياد معشوق افتاد و با حالت بغض آلود شروع كرد به اشك ريختن؛ عاشق اشك خود را نگه داشت تا جلويه معشوق اشك نريزد و معشوق غمگين و ناراحت شود... معشوق بياد عاشق شب و روز اشك ريخت و تنها دلخوشي اش تلفن زدن عاشق به او بود كه در سفر تلفن ميزد.عاشق در سفر درد هجران كشيد زيرا از معشوق دلپاكش بدور بود. خلاصه عاشق سفرش به سلامت تمام شد و بازگشت و هنگام بازگشت: در عين ناباوري ديد كه معشوق اخلاق و رفتارش عوض شده است، عاشق با خود گفت: يعني در نبود من چه اتفاقي افتاده كه اين معشوق دلپاك و دلسوخته ام به اين شدت تغيير كرده؟ گذشت و گذشت ديري نپاييد كه عاشق متوجه شد معشوق دلبسته ي ديگري گشته و دگر او را نميخواهد![]()
![]()
عاشق به هر دري زد نتوانست معشوق را دوباره بدست آورد و معشوقي كه دلبسته ي عاشق بود رفتو رفت و عاشق را با خود نبرد و حالا صاحب به اصطلاح خود عاشقش هست و بخوشي روزگار ميگذرانند...اما عاشق به پاي معشوق ميسوزدو آب ميشود و روزگار تاريكي دارد...![]()
![]()
سرگذشت دلشكسته آسماني...

ضبا سلام حضور محترم عزیزان؛
انشاا... هر جا هستيد سالم و سلامت باشيد و تو زندگيتون غمي نباشه. الان كه دارم اين مطلبو مينويسم ياد خيلي چيزا افتادم. مثل شكست و پيروزيهام، اما بدجور دلگير شدم و همش بخودم ميگم چرا؟چرا؟ ولي واقعا چرا اين دوره زمونه اين همه بي معرفت پيدا ميشه؟؟؟ آخه چطور آدمايه اين دنيا ميتونن بي معرفت باشن؟ چرا ديگه خوبي كردن كم كم داره ناپديد ميشه؟؟؟ آهاي اونا كه دلتون شكستس و يه عده از آدمايه به اصطلاح با معرفت! دلتونو شكستن، تا كي بايد غم رو دلمون بمونه؟؟؟؟؟؟؟؟ اما همه اين حرفا و دردودلا راگفتم كه به يه چيز برسم اونم اينه معرفت بايد تو وجود آدما باشه و اگه كسي هم بنا به موقعيت اجتماعيش نخواست معرفت داشته باشه پا خودش و وجدانش.
الان تو اين شهرشلوغ و پر از بي مهري (تهران) تا كي بايد چشم و هم چشمي زياد باشه؟ تا كي بايد دل عاشق بشكنه؟تا كي بايد با احساسات يه فرد بازي بشه؟ تا كي بايد حرف ناسزا و تهمت باشه؟خدايا به بزرگي و كرمت ياري برسان تا دگر كسي نخواهد...آمين يا رب العالمين
طوطي و كلاغ هر دو سياه آفريده شدند ، طوطي اعتراض كرد و زيبا شد ولي كلاغ به رضاي خدا راضي شد.حال طوطي در قفس و كلاغ آزاد است...
شايد روزي از دست برود...
دوستی نه حديثي است كه فراموش شود و نه عشقي است كه فراموش شود.
سبهلول روزي وارد قصر هارون الرشيد شد، پس تخت پادشاهي را خالي بديد؛ پس نشست لحظه اي مانند پادشاهان پس خدمتگذاران او را ديدند و او را بشدت كتك زدند و از تخت پايين كشيدند. در اين لحظه هارون وارد قصر شد و بديد بهلول را در حالي كه نشسته و گريه ميكند! پس سوال كرد علت آنرا از خدمتگذاران پس گفتند: او را نشسته بر تخت تو ديديم پ او را زديم تا ادب شود.
سپس هارون دلش به رحم آمد نسبت به بهلول و بدو گفت:
گريه نكن اي دوست من، به درستي كه من خدمتگذران را مجازات ميكنم! پس جواب داد بهلول: اي هارون به درستي كه من برحال خود گريه نمي كنم و برحال تو گريه مي كنم!
من نشستم بر تخت تو يك لحظه پس مجازات شدم با اين شدت و تو نشسته اي در اين مكان در تمام عمرت پس چگونه در آخرت مجازات مي شوي؟!
بـــا ســــلامــــــ