سبهلول روزي وارد قصر هارون الرشيد شد، پس تخت پادشاهي را خالي بديد؛ پس نشست لحظه اي مانند پادشاهان پس خدمتگذاران او را ديدند و او را بشدت كتك زدند و از تخت پايين كشيدند. در اين لحظه هارون وارد قصر شد و بديد بهلول را در حالي كه نشسته و گريه ميكند! پس سوال كرد علت آنرا از خدمتگذاران پس گفتند: او را نشسته بر تخت تو ديديم پ او را زديم تا ادب شود.

سپس هارون دلش به رحم آمد نسبت به بهلول و بدو گفت:

گريه نكن اي دوست من، به درستي كه من خدمتگذران را مجازات ميكنم! پس جواب داد بهلول: اي هارون به درستي كه من برحال خود گريه نمي كنم و برحال تو گريه مي كنم!

من نشستم بر تخت تو يك لحظه پس مجازات شدم با اين شدت و تو نشسته اي در اين مكان در تمام عمرت پس چگونه در آخرت مجازات مي شوي؟!